محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
758
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
فرمايى . و نامه پنهان از اهل كوفه و از محمّد الحنفيّه به سوى عبد الله بن الزبير فرستاد . و بدين آن خواست كه عبد الله بن الزبير اميرى كوفه او را دهد . و عبد الله بن الزبير مردى بود كه در زمان وى از وى با فريبتر و مكرودستانتر نبود ، و دانست كه مختار با وى همى دستان كند تا اميرى كوفه از وى بستاند . پاسخ كرد مختار را و گفت : من نيّت تو دانم و ليكن مردمان چنان انديشند كه مرا مخالفى ، و اگر من ترا اميرى دهم نه ترا نيك بود و نه مرا . اينك اميرى به كوفه فرستادم ، كوفه را به دو سپار و برخيز و زى من آى تا مردمان را طاعت ظاهر شود ، و آنگه من ترا پاداش بيش از آن كنم كه تو پندارى . و عمرو بن عبد الرّحمن المخزومى را بخواند و او را هزار مرد بداد ، گفت : برو به اميرى كوفه . و رسول مختار را با جواب باز فرستاد . رسول پيش از عمر به كوفه آمد . مختار متحيّر شد و دانست كه مكر او در عبد الله بن الزبير كار نكرد ، و ندانست كه چه كند ، و نتوانست با عمرو حرب كردن و جفا با عبد الله بن الزبير آشكارا كردن ، و نه نيز كوفه را به دو سپردن . و اندر ماند . پس زايدة بن قدامه ، و او را پانصد مرد و هفتاد هزار درم داد و گفت : برو و به باديه اندر شو پيش عمرو بن عبد الرّحمن كه از مكّه همىآيد به اميرى كوفه از قبل عبد الله بن الزبير ، و او را بگوى كه ترا روى نيست به كوفه ، و شنيدم كه ترا عبد الله بن الزبير سىهزار درم داد ، اينك هفتاد هزار درم بگير و بازگرد . و اگر بازنگردد آنگاه سپاه او را بنماى و بگوى كه او را چندين سپاه هست . زايده برفت و عمرو با نيمهء باديه اندر يافت و به منزلى فرود آمد ، و او را اين پيغام بگفت ، و بر عمرو بن عبد الرّحمن درم عرض كرد . عمرو گفت : چاره نيست از آمدن به فرمان امير المؤمنين . زايده گفت : اين پانصد مرد بدان آمدند كه ترا نهلند كه به كوفه اندر شوى . عمرو بن عبد الرّحمن را پديد آمد كه او را نگذارند . گفت : ما را عذر پديد آمد . درم بستد و بازگشت ، و به مكّه باز نيارست شدن ، و به بصره شد و با عبد الله بن المطيع بنشست . مختار به عبد الله بن الزبير نامه كرد و گفت : چنين شنيدم كه عمرو از راه بصره برفت ، ندانم سبب چه بود ، مگر بترسيد . او را بفرماى تا بيايد و من كوفه را به دو سپارم . عبد الله بن الزبير دانست كه مختار همى